سوم آذر
چه بسیارند،بسیاریم کسانی که می آیند- می رویم - میروند بی هیچ رد پایی بی هیچ شیار ناخنی بر ساحل مرطوبی حتی. بودند، هستند کسانیکه آمدند رفتند و شاه راه ها از خود به جا گذاشتند. بودند کسانی که میلادشان کلبه ای را روشن کرد ولی مرگشان میلاد پر هیاهوی هزار شاهزاده بود.
همیشه به فکر آن رد پایم - رد ناخن دستانی حتی - ردی از کوهساران که در حجاب نمدار کوه و دریا به وضوح دیده می شود و به دریا می رسد. پنداری که در دریا مرده است اما در دریا جاریست . در زمان جاریست و با ابدیت باقی.
زاری بر سپیدار سبز بالا
این روزها گویی شعر اخته و شاعران یائسه اند .
دلتنگم احمد_ جاودانه دلتنگم، دل تنگ تو.
از وارطان بخواه که سخن بگوید
بگو از تلخی_ کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
بگو از تلخی_ زاری بر سپیدار سبز بالا
بگو احمد عزیز پیش از آن که از تب وهن دق کنیم.
بگو از عاشقی مردگان این سال و بگو و بگو هنوز هم روزگار غریبی است ...
احمد عزیز:
هنوز هم تار و کمانچه بی صدایند
هنوز هم نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای
احمد عزیز:
تو رفتی و ما ماندیم و این در بی کوبه و در کوفتنی بی پاسخ
بی پاسخ ....
چرا که سرشکسته می گذریم شرمسار زمزمه های بی هنگام خویش
کودتای 28مرداد
این مطلب از سایت الف آورده شده است.آیا تاریخ تکرار شده است؟! شاید سالها بعد از این جواب این سوال را بیابیم پس به امید فردا این دروغ بی نیرنگ







شماره: /332تاریخ: 1/7/44
موضوع: دکتر علی امینی نخستوزیر پیشین
بعد از ظهر روز گذشته در جلسه منزل دکتر علی امینی نخستوزیر پیشین عدهای در حدود 10 نفر و از جمله هادی اشتری وزیر مشاور و استاندار سابق ـ ناصری و نوحهدانی و سرمست اجتماع داشتهاند.
در این جلسه درباره وضع مدارس و روش آموزش و پرورش بحث شده و دکتر امینی گفته خیلی بهتر بود اگر در مدارس جوانان کار را با دانش توأماً میآموختند و ما در حال حاضر بنّا ـ نجار و یا خیاط باسواد نداریم و لذا کار مردم را خراب میکنند. چنان چه جوانان با کار آشنایی پیدا کنند بار دولت سبک میشود. دکتر امینی از شعبان جعفری تعریف کرده و افزوده این مرد نمونه شاهدوستی و وطنپرستی است و نوحهدانی خطاب به دکتر امینی اظهار داشته «شعبان بیمخ را میفرمایید» و امینی پاسخ داده از همه بامختر است و خدمتی که او به مملکت میکند من و شما نمیکنیم وجود این قبیل اشخاص برای مملکت لازم میباشد. بررسی گردید و یک نسخه به کمیته فرهنگی ارسال شد.
اقدام دیگری فعلاً ندارد. این اطلاعیه در پرونده هادی اشتری به کلاسه الف ـ ش ـ 69 بایگانی شود. اسدی 4/7/46
رئیس بخش 322 رشیدی 4/7
چقدر این روش آشناست
این قسمتی از سرمقاله امروز کیهان است در ارتباط با نامه مهدی کروبی به هاشمی و داستان تجاوزکاری قربت الی الله!
بخوانیم:
«منبع سیاه» یکی از ترفندهای شناخته شده و معروف در عملیات روانی است که بیشترین کاربرد آن در «شایعه پراکنی» است. در این ترفند، «شایعه» مورد نظر دشمن به نقل از یک منبع ناشناخته و نامعلوم، ساخته و منتشر میشود که اصطلاحاً به «منبع سیاه-Black Source» معروف است. انتخاب منبع سیاه با این منظور صورت میپذیرد که مخاطبان شایعه فقط شنونده باشند و مراجعه به منبع و کشف واقعیت برای آنان امکان پذیر نباشد، چرا که اگر منبع ارائه شده از نوع «سفید» -روشن و قابل دسترسی- و یا «خاکستری»- نیمه روشن و نهایتاً قابل کشف- باشد، علاوه بر رسوایی شایعهپردازان، کارآیی شایعه نیز از بین میرود. کارشناسان و صاحب نظران برجسته عملیات روانی، تاکید میکنند که شایعات برخاسته از منبع سیاه، دوام چندانی ندارد و در فاصله کوتاهی پس از انتشار، بیاثر میشود. از این روی معتقدند که از ترفند منبع سیاه فقط باید در فضای غبارآلود و با اهداف کوتاه مدت استفاده کرد. «منبع سیاه» با واژههایی نظیر «گفته میشود»! «شنیده شده است»! «افرادی که نمیخواهند نامشان فاش شود گفتهاند»! و... ارائه میشود و در برخی از موارد نیز برای این که «شایعه» برخاسته از منبع سیاه، واقعی جلوه داده شود، سازندگان شایعه، ضمن ارائه «منبع سیاه» از مخاطبان می خواهند که خود درباره صحت و سقم آن دست به تحقیق و بررسی بزنند!
....
در آموزه های عملیات روانی، شایعه برخاسته از منبع سیاه در حد یک شبنامه ارزیابی میشود که فاقد اثرگذاری مورد نظر شایعه سازان است، کارشناسان عملیات روانی برای جبران این نقیصه توصیه میکنند که ارائه «منبع سیاه» را یک «شخص حقیقی» و شناخته شده برعهده بگیرد تا نگاه مخاطب قبل از «منبع» به شخص ارائه کننده «منبع سیاه» جلب شود که این وظیفه را مهدی کروبی برعهده گرفته است. اما، همین کارشناسان، از این حالت با عنوان «ترفند کثیف DIRTY TRICK» یاد میکنند و معتقدند شخصی که مأموریت ارائه منبع سیاه را برعهده میگیرد باید از شخصیت خود عبور کرده باشد و یا به اندازه ای کم شعور باشد که قدرت درک پایان ماجرا را نداشته باشد، چرا که شایعه برخاسته از منبع سیاه، بسیار کم دوام است و بی اساس بودن آن خیلی زود بر ملا شده و برای شخص مفروض رسوایی برانگیز خواهد بود. باید توجه داشت که میزان این رسوایی با نوع شایعه ارتباط مستقیم دارد و هر چه شایعه مشمئز کننده تر، رسوایی حاصل از آن بیشتر...
پ.ن 1:
چقدر این روش آشناست... آها همان روشی است که سالها حاج حسین و کیهانش استاد آن است .
پ .ن2 :
چقدر این روش آشناست... آها یکبار دیگر کیفر خواست دادگاه اول مخملی را بخوانید ...
پ. ن3 :
چقدر این روش آشناست... آها یکبار دیگر روش تبلیغات انتخاباتی احمدی نژاد و مخصوصا مناظره ها را با هم مرور کنیم ...
راستی، راستی چقدر این روش آشناست نکند همه را یکنفر به همه آموزش می دهد؟
آی ناقلا خودتی !!!!!!!!!!!
فراخوان عمومی
نخود نخود هرکه رود خانه خود!!!
جمع حاضر...
دکترای واقعی!!!! تاکید می کنم دکترای واقعی ، دود چراغ خورده (در کلوزآپ خنده محسن رضایی)...
نخبه های کابینه من!!!
همگی به سلامت.
فراخوان عمومی:
بر و بچ حلقه اردبیل ... حاج صادق ها ، اسی ها ، کامی ها و ...
بچه های گل کوچیک تو کوچه مون (بغیر از اونایی که به ما گل می زدند) ...
بر و بچ علم و صنعت البته بغیر از اون استادایی که نمره نمی دادن و همکلاسی هایی که تقلب نمی رسوندن ...
خاله پسر-شوهرعمه جونم- بچه های خوهر وبرادر - دوماد عموجون خلاصه فامیل های نسبی و سببی ...
همه شب جمعه جمع شن نارمک خونمون می خوایم کابینه تشکیل بدیم.
مبارکه انشالله!!!!!!
مردی برای تمام فصول
دیگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز میخواست
و عشق را شایستهی زیباترین ِ زنان
| که ایناش |
|
| به نظر |
که خاک و سنگ را بشاید.
| چه مردی! چه مردی! |
|
| که میگفت |
| که به هفت شمشیر ِ عشق |
|
| در خون نشیند |
| که زیباترین ِ نامها را |
|
| بگوید. |
میدان ِ خونین ِ سرنوشت
| به پاشنهی آشیل |
|
| درنوشت.ــ |
| رویینهتنی |
|
| که راز ِ مرگاش |
غم ِ تنهایی بود.
گاهی اوقات فکر می کردم شعر شاملو تاریخ مصرف دارد و بیشتر اشعار این شاعر بزرگ و خصوصا شعرهای سیاسی- اجتماعی این شاعر مربوط به روزهای سیاه بعد از کودتای 28 مرداد می باشد و امروزه فقط برای برای یادآوری آن روزگاران جذابیت دارد و شعر عاشقانه است که همیشه ماندگار است ولی رجوع دوباره مردم به اشعار شاملو و استفاده از این اشعار برای ترسیم وضعیت موجود و استفاده مکرر هنرمندان از این شعر ها دو باره ثابت کرد که شاملو مردی است برای تمام فصول.
من راه خانه ام را گم کرده ام آقایان!!
این روز ها از خیلی از دوستان عزیز زیباترین الفاظ را شنیده ایم و فعلا داریم تحمل می کنیم تا بعد...
1- خائن وطن فروش بیگانه پرست گمراه و ...
اینها الفاظی است که اینروزها زیاد به کار برده می شود و باز هم مانند خیلی از حرفها ی دیکته شده و طوطی وار از رسانه میلی به خورد افراد یکسویه داده می شود . افرادی که چشم و گوششان به یک شستشوی اساسی با یک شوینده کاردرست نیاز دارد. یادم نمی رود در انتخابات خرداد 76 دوربین سیما به دهات لرستان و کهکیلویه و ... می رفت و مصاحبه شونده با تاکید فراوان بیل را بر سر دوش می گذاشت و می گفت به کاندید لیبرال رای نمی دهیم !!! و من انگشت به دهان دوست داشتم بپرسم که آدم حسابی اصلا تو می دانی لیبرال را چه جوری می نویسند و در ثانی کدام کاندید لیبرال هست که تو رای بدهی و یا ندهی؟؟؟!!! و این همان چیزی بود که رسانه میلی شب به خورد شان می داد و صبح کوییز می گرفت!!
من نمی فهم چرا اینان سعی دارند وطن را با متر احمدی نژاد بسنجند ؟ اگر وطن پرستی گرفتن پرچم مقدس میهنمان باشد و استفاده ابزاری و تبلیغاتی از آن باشد و اگر اقتدار ملی فحاشی بین المللی و سخنرانی در سازمان ملل و شکستن دست دیگران باشد که من با این گونه از وطن پرستی تا ابد بیگانه ام
وطن من تا ابد در تار و پود من تنیده شده و هیچ کس و گروهی آن را از من نمی گیرد.
2- اگر اصول این چیزی باشد که اینان آن را تفسیر می کنند : تقلب - فحاشی - خشونت - از میدان به در کردن حریف با کثیف ترین شیوه ها - تهمت - تحجر - عدم تحمل نظر مخالف - ...
من تا ابد از این اصول گریزانم...
3- نکته آخر در مورد نتیجه انتخابات:
اگر فرض کنیم که نتیجه همین چیزی است که اعلام شده ذکر چند نکته قابل تامل است:
1-3) بار وزنی و کیفی رای آقای موسوی نسبت به احمدی نژاد را اگر مقایسه کنیم به نتایج قابل تاملی می رسیم که باید تا مدتها تحلیل گران در مورد آن بحث کنند. چرا که با احترام به هموطنان شهرستانی و شهرهای کوچک باید قبول کرد که شهرهای بزرگ و مخصوصا تهران به علت دسترسی بیشتر و متنوع تر به اطلاعات و همچنین سطح سواد و آگاهی بیشتر نمایان کننده خواست ملت می باشند تا آن هموطن محترم روستایی که نمک گیر هشتاد هزار تومان شب انتخابات شده است.
2-3)نکته بعدی اینکه اکر فرض محال باز بپذیریم نتیجه اعلام شده صحیح است و باز بپذیریم که خاستگاه این رای طبقات محروم جامعه است پس وای بر ما که بیش از 62 درصد ار مردممان در محرومیت به سر می برند
3-3)نکته آخر برای آنان که مدعی تایید 85 درصدی مردم به نظام هستند:
فراموش نکنیم بخش اعظمی از رای آقای احمدی نژاد با لجن مال کردن بخش غیر قابل انکاری از همین نظام به کیسه ایشان ریخته شد (بدون قضاوت در مورد درست یا نادرست بودن آن)
قضاوت با انسانهای آزاده و غیر شرطی
....
و نهایتا اینکه ایروزها همگی جو شدیدا امنیتی و خفقان را به خوبی حس می کنیم . برای من نوعی جای سوال است که دولتی که پشتوانه 62 درصد تائید مردمی دارد چرا برای اثبات حقانیت خود باید از این روشها استفاده کند!!!!!
....
تاریخ آینده خود بهترین قاضی میان ماست پس به امید فردا این امید بی نیرنگ.
...
شنبه روز بدی بود
ساعت ۴ رسیدم خونه کامپیوتر رو روشن کردم تایپ کردم www.facebook.com
مبارکه انشااله ، به سلامتی فیس بوک هم فیلتر شد. دولت خدمتگذار و حامیان سبزپوشش در راستای تامین آخرت ایرانیان دوباره شیرینکاری کرده اند. خدا خیرشان بدهد اگر اینان نباشد که ما از فساد می گندیم و بوی گندمان دنیا را برمی دارد. خدا سایه اشان را از سر ما کم نکند اگر این منجیان زمینی و نایبان بر حق نباشند که ما ایرانیان بی جنبه خشک خشک ترتیب هم را می دهیم. ما که ملت بی شعوری هستیم که صلاح و خوب و بد خود را نمی دانیم از تکنولوژی هم استفاده رنگی و ابزاری می کنیم. ما را بگو عکسمان را سبز کردیم که چه شود؟ دیدی دوباره گول خوردیم ! دیدی دوباره دشمن زندگیش را ول کرد خواست ما را وادار به حرکات نرم کند.
خداوند یک در دنیا و صد در آخرت اجرشان دهد که در ازای گرفتن کمی آزادی ، باغات بهشتی و حوریان پری چهره را در آن دنیا نصیب ما می کنند.
...
کامپیوتر را خاموش کردم ماهواره را روشن. دوباره شیطان به سراغم آمد رفتم بی بی سی فارسی را ببینم:
رکسانا صابری وارد خاک آمریکا شد و گفت:
خوشحالم به کشورم آمدم . به کشور انسانهای آزاد
نمی دانم چرا امروز بیش از هر روزی حسادت کردم به مردم کشور انسانهای آزاد!!
...
در ضمن کولرمان هم سوخت! بقول فرهاد خدابیامرز:
شنبه روز بدی بود....................
چرا احمدی نژاد نه؟
چرا احمدی نژاد نه؟
١- چون حماقت و احمق فرض کردن مردم کافی است.
٢- چون خرافات و اتصال به غیب دیگر بس است
٣- چون گدا پروری و صدفه دادن به مردم را توهین به این ملت (امت سابق) می دانیم لیاقت ایرانی چیزی بیش از چند کیلو سیب زمینی است.
۴- سیاست خارجی که بر اساس شعار های ایدئولوژیک باشد با عوض شدن نسلها به خاطره ها می پیوندند و عملا به روز نیستند و نتیجه ای جز انزوا برای ما ندارند. ما چگونه می خواهیم بینش مان را به دنیا صادر کنیم وقتی نسل امروزمان با همان بیگانه اند. و نتیجه این می شود که دوستانمان خارجی مان در مقطعی لیبی می شود و در مقطع دیگر ونزوئلا :- بچه های شرور کلاس- بچه هایی که قدرتی در حد سیخونک زدن به بغل دستی شان دارند. در جهان امروز یا باید زور داشت یا قدرت چانه زنی بین المللی. حال با توجه به سیاستهای اتخاذ شده احمدی نژاد مجال و فرصتی برای چانه زنی برای حقوق ملت ایران می ماند؟ خدا وکیلی چقدر از انرژی این دولت صرف هولوکاست و حزب الله لبنان و خالد مشعل شد. من می خواهم بدانم اگر یک تهدید ملی مرزهای این کشور را تهدید کند اولین احتمال از جانب کیست و برای مواجهه با آن دیانت ماست که به کمک ما خواهد آمد یا ملیت ما؟
بهتر از هر کسی می دانیم و تجربه معاصر ثابت کرده که بیشتری خطر همیشه از جانب کشورهای عربی که هم دین ما هستند بوده و هست و در جنگ عراف دیدیم که حس ناسیونالیستی عربی چکونه بر حس اسلامی غالب شد و خاک ما به تاراج رفت!
۵- یکی از بدترین و فاسدترین دورانهای ورزش این مملکت در این چهار ساله بود. به دور از آمار دروغین و بی پایه و اساس .
....
من سبز خواهم شد
من هم سبز خواهم شد نه بخاطر سیب زمینی:
بخاطر یک جرعه ، فقط یک جرعه آزادی بیشتر
بگزارید رای مرا مشت گره کرده ای بدانند که به دهان استکبار کوبیده می شود . بگزارید رای من تجدید بیعتی دیگر قلمداد شود. بگزارید سیمای سفارشی مرا از هشت صبح در صف رای دهندگان نشان دهد که با شور و هیجان !!! نوبت خویش را انتظار می کشم تا حماسه ای دیگر بیافرینم. بگذارید ...
ولی من سبز خواهم شد نه بخاطر پرواز یک سوپرمن دیگر. فقط بخاطر نوشیدن یک جرعه آزادی حتی به غایت رفع اندکی از تشنگی.
تشنگی آه تشنگی می دانم آنقدر تشنه ام که سیراب نخواهم شد...
من سبز خواهم شد.
١- یک پیشنهاد:
در یک هفته گذشته آمار بازدید از این وبلاگ یک جهش صد در صدی داشت. ابتدا به خود غره شدم و جلوی آیینه باد در غبغب انداختم و چه نوشابه ها که در خلوت برای خود باز نکردم و تا انتشار روزنامه با تیراژ میلیونی و ....
ولی با مشاهده آمار ورودی به وبلاگ متوجه شدم که این آمار به لطف گوگل و چهره زیبای رئیس جمهور مردمیمان است. چرا که اکثر ورودی به سبب لینکهایی است که گوگل در پاسخ به جستجوی عکس آقا محمود داده است!!! جالب است که عکس احمدی نژاد اینهمه طرفدار دارد.
شما هم امتحان کنید جواب می گیرید.
٢- هفته گذشته دو تا دوستان یار غار دانشگاهی را به لطف دنیای مجازی پیدا کردم و بعد از قریب به ده سال دیدار حاصل شد. شب دلچسبی بود و دلنشین. چقدر به یاد آن روزهای همخانه ای به سر و کول هم زدیم و خاطرات را دوره کردیم و ...
نوبت به اکنون رسد فهمیدم یکی از آنها از زندگی زناشویی نالان است. علت را که پرسیدم فهمیدم ازدواج عجیبی داشته و دارد. او می گفت و من بهت زده فقط نگاه می کردم :
چی هفده سال بزرگتر؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
درست شنیده بودم همسرش هفده سال از او بزرگتر بود. یعنی همسرش حدو دا پنجاه و دو سال داشت.
او می گفت و من هرچه با خودم کلنجار می رفتم نمی توانستم دلیلی منطقی برای این ازدواج پیدا کنم.
می گفت : یکسال اول خوب بود ولی الان به بن بست رسیده ایم- ببخشید رسیده ام-
می گفت: به همه حرکات من مشکوک است - چرا اینو اینطوری نگاه کردی چرا به اون خندیدی و ...
می کفت آخه تا کی خودم رو با دیدن فوتبال و فیلم سرگرم کنم ...
گفتم خوب چرا پنج سال است که ادامه می دهی؟
می گفت هر بار که فکرش را هم می کنم گویا که فکر مرا می خواند آنقدر همه جوره محبت می کند که عذاب وجدان می گیرم!!!!!
او رفت و من ماندم و هزار سوال بی پاسخ.
٣- این روزا انتخابات مشغله ذهنی ام شده است :
ولی هرچه فکر می کنم باز به این نتیجه می رسم که نمی توانم آن لبخند دختر کش را چهار سال دیگر تحمل کنم.
۴- اینو هم ببینید من که عاشق آن هستم
با تو
سلام
برای تو هر آنجه دارم و ندارم ، هر آنچه توانم و نمی توانم ، هرآنچه هستم و می خواهم باشم... همه برای تو ای همه وجودم فقط تو
یاد داری آن اردیبهشت زیبا را یاد داری آن نگاه اولین را یاد داری آن بوسه آغازین را...
دوستت دارم ای ساده ،ای صبور.
رفته بودم سر کوه می جستمت من ساده ، من سر به هوا ، من کور ندانستم که عشق در یک قدمی است و من کورم و نمی بینم.
فروغ گفت:
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
و من نیز می گویم. باز هم می گویم آنقدر می گویم که صدایم گوشهایم را بخراشد و این خراش این خراش را دوست خواهم داشت.
در این خراش رد تو را می بینم و نامت آویزه گوشم می شود.
بخاطر تو زیباست که دوست دارم اردیبهشت زیبا را.
ده اردیبهشت زیبا را با تو زیبا گذراندم و می خواهم اریبهشت های دیگر را با تو ببینم فقط با تو باتو
فساد فساد فساد - کوتوله های ورزشی-کوتوله های اقتصادی - کوتوله های سیاسی
بیانیه شماره ١محمد مایلی کهن
محمد مایلی کهن، سرمربی سایپا و تیم ملی در واکنش به اظهارات امیر قلعه نویی و باشگاه استقلال بیانیه ای را به شرح زیر منتشر کرد:
بسمهتعالی
مردم عزیز، قهرمان و دوست داشتنی ایران سربلند و همیشه جاوید. این روزها پس از بازی شرافتمندانه ای که تیم سایپا با جوانان برومند و شایسته اش برابر رقیب خود انجام داد و به اذعان همه؛ تیم سایپا صرفا به ارائه یک بازی با برنامه، کاملا جوانمردانه و پاک پرداخت؛ اما متاسفانه هم به هنگام مسابقه و هم طی روزهای اخیر مورد هجوم ناجوانمردانه ترین الفاظ در میدان مسابقه و بیرون از آنکه تنها از شعبان بیمخها و نوچه هایشان بر میآید؛ پرداختند و درصدد آن هستند که ضعفهای فنی خود را به این و آن نسبت بدهند و هر آنچه که خود و نوچه هایشان لایق آن هستند با سیاه نمایی هر چه تمامتر به این و آن نسبت داده، تا شاید بتوانند ضعف های فنی خود را به نوعی از چشم این و آن پنهان و لاپوشانی کنند.
لذا به همین منظور به این آقایان کوتوله و عوام فریب (کل یوم) که حتی فاقد مدرک تحصیلی برای گروهبان قندلی شدن هستند اما لقب ژنرال را یدک میکشند میگویم که از گل دقیقه 90 سایپا و پیامی که آن گل به پهنای ایران عزیز اسلامی داشته؛ پند گرفته و هر چه سریعتر دست از نوچه بازی و نوچه پروری برداشته از کارهای ناثواب و عوام فریبی دست بردارند.
بدیهی است هیچ دستی برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نیست و اوست که اگر بخواهد کسی را خوار نماید، خوار و اگر کسی را عزیز بداند عزیز خواهد کرد. این مطلب شامل حال گنده باقالیهایی که به عنوان نوچه در کنار این آدم کوتوله هستند نیز میشود
...
بیانیه شماره ٢ محمد مایلی کهن
مربی شدن چه آسان، آدم شدن محال است
نمیدانم چه بگویم، چه بنویسم. به قول مجری محترم برنامه نود، این روزها بلوایی در فوتبال ما به وجود آمده که قداست آن را زیر سوال برده که همه آن ناشی از بیانیه احمقی به نام مایلی کهن است. بله؛ محمد مایلی کهن. این مزدور به مردم و میهن، که به یکباره تمام قداست و زیبایی فوتبال ما را شکسته و تنها نیمه خالی لیوان را دیده و همواره فریاد سر میدهد ای مردک (مایلی کهن) چگونه به خودت اجازه دادی با الفاظی مانند گنده باقالی، کوتوله و ... تقدس شعاری حماسی مانند توپ، تانک، فشفشه و ... را از بین ببری. شعار پرمحتوا و زیبایی که در عین سادگی در مقاطع مختلف کاربرد اساسی داشته؛ نه تنها در روابط با مایلی کهن بلکه دیگران نیز از آن بیبهره نمیمانند.(داور، بازیکن، مربی و ...) .
ای خائن(مایلی کهن) آدم بیمنطق و نادان چرا و با کدام منطقی توی احمق به هنگام مسابقه تیم سایپا با استقلال تهران، هنگامی که شعار میدادند توپ، تانک، فشفشه، مایلی کهن و... توی نادان در صندلیت نشستی و دم برنیاوردی. ای مردک چرا با دیگران هم آواز نشدی و آن شعار را تو نیز سر ندادی، تازه گناه بزرگتر اینکه چرا گوش پسرت (از معدود دفعاتی بود که در ورزشگاه حاضر میشد) را نکشیدی و به او نگفتی که پسرم تو هم این شعار زیبا و بیمانند را هم صدا با تماشاچیان فهیم زمزمه کن. توپ، تانک، فشفشه و ...
پسرم آنها به دلیل حضور مبارک تو در کنار من سنگ تمام گذاشتند و دارند پدرت را بیش از همیشه مورد لطف و تشویق خود قرار میدهند.
پسرم هیچ میدانی که پدرت در تمامی دوران قهرمانیاش این گونه مورد لطف و حمایت قرار نگرفته بود. به راستی ای مزدور، خائن، گلادیاتور، با کدام منطق و جسارتی به خود اجازه دادی که بازیکنانت بدون غل و زنجیر در مسابقات حاضر شوند.
ای مردک عقبمانده در هزاره سوم با کدام جسارتی این همه اتحاد و همدلی بین تماشاگران را نادیده گرفته و درصدد آن هستی تا در بین آنها فاصله انداخته و اختلاف به وجود آوری. چگونه است که چشمانت را بستی و بهترین تماشاگران دنیا را نمیبینی.
ای بدبخت فلک زده، ای مردک عقب افتاده، بیشتر این عقبافتادگیات به خاطر این است که نمیخواهیم تماشاگرنماهای واقعی را از کانال تلویزیونی همسایه ببینیم، هر چند چند بار دعوت شدی و دیدی که تماشاگرنماها چگونه بازیکنانشان را وقتی گل میزنند میروند و در بغل آنها قرار میگیرند. اگر تماشاگرنماها نبودند که میبایستی تکه بزرگ بازیکن، گوش او میشد. بیچاره در به در از آن جا مانده، از این جا رانده. اگر او تماشاگرنما نبود که فاصله سکوهای تماشاگران با زمین مسابقه از بین نمیرفت و می بایستی بین آنها خندقی کنده میشد.
بله آنها تماشاگرنما هستند که پس از اتمام بازی برای هر دو تیم دست میزنند. اصلا آنها نه تنها تماشاگرنما هستند بلکه شرف و غیرت و مردانگی ندارند. مگر میشود تیم مورد علاقهشان بازی را واگذار کند و او برای تیم خود و رقیبش دست بزند.مگر میشود تیم مورد علاقهاش در پایان مسابقه بازی را واگذار کند و رگ گردنش بیرون نزند. مگر نمیدیدی که این مسابقه آخرین مسابقه تیم مورد علاقه او و تو میباشد. پس باید بر اساس اصول حرفهای گری از هر طریق ممکن و با هر ترفند در این مسابقه پیروز از زمین خارج شود.
اینها را که دیدم و شنیدم به خود آمده و گفتم پس ای آدم کوتوله این اراجیف چه بود که در بیانیه اول نوشتی. این همه غوغا و بلوا در فوتبال نجیب و پاک ما بوجود آوردی. از خودت خجالت بکش و به خاطر این همه پاکی، دوستی، صمیمیت، اتحاد، مردانگی، تماشاگر خوب، بازیکن خوب، داور خوب، مربی خوب، مدیر خوب، ورزشگاه خوب، فدراسیون خوب، روزنامه خوب، خبرنگار خوب، تلویزیون خوب، رادیوی خوب و خیلی خوبهای دیگر و به خاطر اینکه قداست این همه خوبیها را شکستی از همه معذرت بخواه و طلب عفو کن و با صدای بلند بگو من لایق و شایسته مربیگری تیم ملی کشورم نیستم و از اول هم ما اشتباه بودیم.
عجیب است که رودهدرازی میکنم اما این پسر؛ علیرضا (نوهام) این شعر را میخواند: یک توپ دارم قلقلی، سرخ و سفید و آبی، میزنم زمین هوا میره، نمیدونی تا کجا میره. من این توپو نداشتم ،مشقامو خوب نوشتم ، بابام بهم عیدی داد یک توپ قلقلی داد.
بابا ،علیرضای بهتر از جانم تو هم وقت گیر آوردی اما به خودم میآیم و میگویم این پسر 3 ساله از من کوتوله 55 ساله عقلش بیشتر است. صدایش میکنم و میگویم، عزیزم عجب توپی، عجب صفایی، عجب معرفتی، عجب مروتی، عجب مردانگی، عجب دوستی، بابا علیرضای بهتر از جانم می شه به من هم یکی از اون توپ ها را بدی و با همان پاکی و صداقت صمیمیت و معصومیت تو.
محمد مایلی کهن از همه جا رانده و مانده اما یارب نظر تو برنگردد.
.....
محمد مایلی کهن را دوست ندارم به دلایل متعدد. یکی از بدترین و آزار دهنده ترین خبرهایی که امسال شنیدم انتصاب محمد مایلی کهن به عنوان سرمربی تیم ملی فوتبال کشور بود. محمد مایلی کهن را یک لمپن از نوعی غیر از کلاه مخملی ها می دانم.
ولی این بیانیه ها خیلی به دلم نشست چرا که وضعیت ورزش و خصوصا فوتبال ما آیینه تمام نمای جامعه کنونی ماست اگر در دیگر وزارت خانه ها و سازمانهای دولت خدمت گذار اینگونه اخبار به بیرون درز کند و در مضان دید و قضاوت عموم قرار گیرد می توان گفت شعار دادن چه آسان مملکت ساختن چه مشکل.
بدون عنوان
١- هر کس در اظهار نظر آزاد است. گویا این از اصول دموکراسی می باشد. و یک مطلب می تواند به تعداد خوانندگانش قرائت مختلف داشته باشد.
تا باد چنین بادا
احساسم به من می گوید که دو پست آخر من برداشت های مختلفی داشته، این را می شود از کامنت هایی که بعضی از دوستان گذاشته اند و یا رد پای بعضی دوستان دیگر که آمدند و بی اثر رفتند فهمید.
تا باد چنین بادا
٢- هیچ انسانی اگر حتی به مقدار ناچیز به اخلاق پایبند باشد با هرزه نگاری از هر نوع و مشخصا اینترنتی آن و همچنین وارد شدن به زندگی شخصی افراد مخالف است و طبیعتا محکوم می کند.
٣- اما ذکر چند نکته قابل تامل است:
١-٣) اگر برخورد با این افراد و این گونه سایتها و یا طرح هایی مانند طرح امنیت اجتماعی بهانه و دست آویزی شود برای ایجاد خفقان و رعب وحشت و مانور قدرت و یا به بیان دیگر سوختن خشک و تر با هم آن هم با برنامه مدون و آگاهانه و از پیش طراحی شده جای تامل دارد.
٢-٣) انجام این گونه فشار ها در زمانهای خاص و برهه های زمانی مشخص خود نیز قابل بتامل است
٣-٣) با نگاهی به رده سنی افراد دستگیرشده که از مدیران ارشد دو سایت پر بیننده بودند و سنی زیر بیست سال داشتند نکته جالب دیگری است که باید در مورد آن فکر کرد.
۴-٣) با ابراز تاسف وقتی که می بینیم و می شنویم که ایران با وجود محدودیت بیشتر و جامعه مثلا سنتی و ارزشی یکی از چند کشوری است که بیشترین بازدید ها را از سایتهای هرزه نگار دارد خود جای تامل دارد و علت ها راباید کارشناسی کرد و راه حلی غیر از ازدواج (که تنها و آخرین نسخه ای است که کارشناسان ما می پیچند) برای آن پیدا کرد. و با آسیب شناسی این موضوع ببینیم چه بر سر جوانانمان آورده ایم که کار به اینجا کشیده شده است.
۵-٣) در آخر مهمترین نکته که نکته جدیدی نیست این است که این جوانان آیا همانهایی نیستند که در همین جامعه مثلا ارزشی ما رشد کرده اند.
پی نوشت:
دیروز جوان همسایه ما که حدودا بیست سال داشت به علت مصرف مواد مخدر از همین نمونه های شیمیایی جدید اصطلاحا اوردوز کرد و مرد. کودکیش را خوب به یاد دارم چهره معصوم و دوست داشتنی و محجوب . چه شد که اینگونه شد؟؟؟؟؟؟؟
من و انتخابات و فیلترینگ
سلام
قاعدتا باید فعلا ماست مان را کیسه کنیم. خطر در یک قدمی است پس آهسته برانیم. گردش به چپ و راست به منزله حرکت مخملی است. هر گونه سبقت غیر مجاز معنی براندازی دارد. پس بین خطوط حرکت کنید و سرعت مطمئنه را حفظ کنید . هر انحراف به چپی شما را هم رده گردانندگان سایتهای غیر اخلاقی قرار خواهد داد. ویک روز صبح که از خواب بیدار می شوید عکستان را شطرنجی بر روی صفحه اول کیهان و رسالت و قدس و ... می بینید با بیش از یکصد هزار آپلود عکس و داستانهای اسمشو نبر!
.
آخه شوخی نیست انتخابات در پیش است
پس شما آسوده بخوابید که بقیه بیدارند
کو دکانه
اول:
بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه شوق یک خیز بلند از روی بته های نور برق کفش جفت شده تو گنجه ها با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم عشق یک ستاره ساختن با دولک ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم....
شعر: شهیار قنبری ، آهنگساز: اسفندیار منفردزاده، آواز : فرهادمهراد
عاشقانه دوست می دارم این ترانه را . ترانه ای که بقول شهیار قنبری نتیجه کار سه زیبایی آفرین خانگی بود. هر کدام از ما حداقل با یکی از سطرهای شعر نوستالژی داریم. و به همین علت است که هر بار که می شنویم اشک در چشممان جمع می شود و به روزهای دورتر و یا خیلی دورتر برمی گردیم و ...
و چقدر دوست دارم این اصطلاح زیبایی آفرین خانگی شهیار را .
از میاته های اسفند با این ترانه زندگی می کنم.
*****************
دوم:
١-همیشه روزهای پایانی سال و بویژه لحظه تحویل سال حس غریبی گریبانم را می گیرم. سالها می اندیشیدم که این حس تنها با من است ولی الان می دانم که بیشتر مردمان این حس را با خود دارند.چرا؟
٢- می اندیشم که مراسم تحویل سال را زیاد از حد ملکوتی کرده ایم چرا کشور های غربی لحظه تحویل سالشان یکی از شاد ترین لحظه زندگیشان است و جشنهای خیابانی خود گواه این مطلب است ولی ما را غم عالم فرا می گیرد چرا؟
٣-همیشه موقع تحویل سال دوست داریم عزیزانمان در کنارمان باشد . چرا؟
۴-نوروز برای بسیاری از ما تبدیل به کسالت بارترین و بی برنامه ترین روزهای سال شده است چرا؟
۵- در دنیایی خارج از این حصاری که ایران نامیده می شود ، همواره به دنبال بهانه هایی برای بر پایی جشنهای خیابانی و همگانی می باشند. در این گوشه از دنیا یکی از روزهایی که می توان بدون بهانه یکی از این جشن ها را برپا کرد ،چهارشنبه سوری است. بدور از حرفهای تکراری باستانی و ملی و ... این خود می تواند بهانه ای برای شادی باشد اگر درست سازماندهی شود و با برنامه برگزار شود. ولی شاهد این هستیم که از یک هفته قبل از این روز هجمه ای رسانه ای از سوی نیروی انتظامی و رسانه ملی آغاز می شود و با نشان دادن اتفاقات ناگوار که خود دلیلی جز کج اندیشی ها و بر خلاف حرکت رود شنا کردن طبقه حاکم نیست ،سعی در شماتت این روز دارند. در حالی که می شود به این روز تنها به عنوان یک روز جهت برپایی یک شادی سالم و همگانی نگاه کرد تا شاید این جامعه افسرده اندکی به خود آید که شاید ما هم مردمی هستیم.
۶- چگونه است که ما در برپایی مراسم عزاداری صاحب سبک هستیم و اگر چهل روز عزا در پیش داشته باشیم برای دقیقه به دقیقه آن برنامه داریم ولی دو روز عید مثل خ.. در گل می مانیم و گه گیجه که فردا را چکار کنیم. و چگونه سر ملت را گرم کنیم.
آیا بهتر نیست که این را نیز مانند همان مراسم عزاداری که به صورت خود جوش توسط همین مردم و جوانان برگزار می شود به خود این مردم واگذار کنیم.
چخوف ، چخوف نازنین
میگفتند که در کنار دریا قیافهی تازهیی پیدا شده: بانو با سگ ملوسش. دمیتری دمیترچ گوروف هم که دو هفته بود در یالتا میگذراند و دیگر بآنجا عادت کرده بود، در جستوجوی اشخاص و قیافههای تازه بود. روزی در غرفهی متعلق به ورنه نشسته بود و دید زن جوانی، میانهبالا، موبور، بره بسر از خیابان کنار دریا میگذشت و سگ سفید ملوسی بدنبالش میدوید.»[
یکبار دیگر هم می گویم The Reader فیلم محبوب امسال من است . دوستش دارم ، دوست.
این فیلم باعث شد تا یکبار دیگر داستان بانو و سگ ملوس چخوف نازنین را بخوانم. اولین بار حدود پانزده شانزده سال پیش در نوجوانی عزیزی این کتاب را به من معرفی کرد و از آن به بعد شیفته چخوف ، چخوف نازنین شدم.
و چه زیبا چخوف خصوصیات اخلاقی طبقات اجتماعی نسبتا مرفه آن روزگارش را به چالش می کشد. بدون اینکه نظر قطعی در تایید و یا تکذیب شخصیتهایش داشته باشد.
شکوفه

از سر شب مشغول زیر و رو کردن کتابها و وبلاگهای مختلف هستم شاید متن و شعر مناسب برای کارت تبریکهای نوروزیم بیابم .
شکوفه زدم ...!
حالم بهم خورد عق زدم ، عق ...!
وقتی که شعری که دوست داری و نمی توانی بنویسی چرا که برحسب اجبار کاری و همان قصه قدیمی غم نان مجبوری به سراغ گل و باغ و بلبل و لیل و النهار و ... بروی .
چرا که با کسانی طرفی که همه چیز را شکم و زیر شکم می بینند. و هر حرف را حرف سیاسی. این در حالیست که از سیاست فقط مرگ بر آمریکا را بلدند!
نمی دانم چرا هر شعری که می خواندم قیافه سهیل محمودی و یه به و چه چه و احسنت حضار را می دیدم و می شنیدم...
روده هایم دارد از دهنم می زند بیرون ..
شکوفه ...
...
Slumdog Millionaire

احساس و خیالپردازی جزء لاینفک جامعه شرقی بوده و هست. ما ایرانیان هم از این قاعده مستثنی نبوده و نیستیم. در این جوامع هرگاه در دنیای واقعی به آمال و آرزو هایمان نرسیده ایم دست به دامن کلک خیال شده و به آنجا برده ما را که عقابم نمی برد. این نکته در ادبیات ما در شعرها و مراسم مذهبیمان نمود دارد و جلوه بیشتری داشته است.
هرچند نمی توان نسخه قطی برای رد و یا تائید این نکته پیچید. و آن را مذمت و یا نکوهش کرد. چرا که عالم خیال تنها جایی است که فاقد هر گونه حصار و دیوار و مرز و محدودیت است. و بقول ریاضیدانان از منفی بی نهایت تا مثبت بی نهایت آن هم در چهار جهت گسترده است .
اما جامعه و فرهنگ هند خود چیز دیگری است. در این فرهنگ اصل خیال است و فرع واقع. در این جامعه اوج خیالپردازی وجود دارد و به جایی می رسد که تا مرز حماقت پیش می رود و دیگر نشانی از واقعیت نمی توان یافت. چه بسا سخت ترین آلام را با پرواز دادن اندیشه به سوی بیکران قابل تحمل می باشد. و شاید تنوع و تکثر مذاهب و فرهنگ های مختلف در این کشور و کشورهای جداشده از آن به خاطر همین پرواز ذهن و اندیشه می باشد. و شاید به این علت باشد که انواع ریاضت ها و رکوردهای مرتاضی و جمبل و جادو و اعمال خارق العاده در هندوستان در حد اعلی وجود دارد.
اوج این خیال پردازی ها در سینمای هند است . یعنی جایی که در آن اضداد به راحتی با هم جمع می شوند و مصادیق غیر واقعی به راحتی تبدیل به واقع می شوند و جالبتر اینکه صنعت سینمای هند که رکورد دار تولید فیلم در دنیا می باشد مملو از این تفکر است. در این سینما داستانهای شاهزاده و گدا و پولدار و فقیر و خیر و شر و به طور کلی خوب و بد به وفور دیده می شود. و جالبتر اینکه با وجود تکرار مکرر این مضامین در فیلمهای مختلف ولی چه بسا پسرکی فقیر و گرسنه شب را با هم ذات پنداری با آرتیست محبوب خود که یکشبه از فرش به عرش رسیده است ، به صبح می رساند و احساس گرسنگی هم نمی کند! و این است و این است معجزه و قدرت تورم خیال!
در این سینما کاراکتر متوسط وجود ندارد. انسانها یا خود شر هستند و یا خود خیر. به بیان دیگر بدیها در نهایت اوج هستند و خوبیها هم در آخر خوبی.
اما فیلم میلیونر زاغه نشین را شاید یک استثنا بدانیم. فیلمی که در آن بعضی مسائل و مشکلات این جامعه بصورت عریانتر و واقعی تر بیان شده است. و این شاید به خاطر کارگردان و تهیه کننده غیر هندی فیلم باشد و یا شاید هم نشانه ای از تغییر رویکرد صنعت سینمای هند. هرچند وقتی که بر عمق موضوع تمرکز کنی باز رگه هایی از همان سینمای همیشگی را می توانی بیابی. و این شاید غیر قابل اجتناب باشد. چرا که کار کردن در آن بستر ناخواسته داستان را به سمت همان به اصطلاح هندی بازی های همیشگی می برد.
ولی با این اوصاف این فیلم را فیلمی قابل تامل دیدم که ارزش دیدن داشت.
یه کم بی ربط
١-دوستی می گفت :
هر موقع احساس می کنیم زندگیمون داره تکراری می شه سعی می کنیم یه تنوع و شاید هم تحول ایجاد کنیم. نمودار زندگی مشترک یه نمودار سینوسیه! بالا ، پایین ، بالا ، ...
زندگی خطی کسالت آوره.
گفتم چه جوری؟
گفت آقا دعوا ، گیس کشی یه هفته خوابیدن پشت به پشت و بعدش آشتی! 
آقا جه حالی می ده آشتی بعدش! انگار روز اول زندگی مشترکه. یه کم منت کشی و یه درد دل و یه ماچ و یه پیتزا و آخرش هم که ... (خود سانسوری)!!!
...
٢- آقا اگه خاورمیانه تو دنیا نباشه فکر نمی کنید به قول سهراب دست دنیا در پی چیزی می گشت؟! سازمان ملل باید مگس پرانی می کرد. آمریکا تجهیزات نظامیش رو دستش باد می کرد. اونوقت کی تو خطبه هاش از هر ده کلمه اش پنج تاش دشمن باشه؟!
...
٣- گفتم یادت می آد دفعه اولی که همدیگه رو دیدیم
گفت آره اون روز ..
- بابا جیش دارم
...
گفتم :حالا چقدر دور نشستی بیا نزدیکتر
اومد
- بابا میای خرسواری کنیم. گفتم یعنی چی؟ گفت تو مثلا خر
منم خر سوار بیا بازی کنیم.
...
این دفعه چیزی نگفتم ، بغلش کردم.
- اه- مامان منه چکارش داری و پرید وسطمون
...
گفتم بعضی وقتها دلم واسه اون روزا تنگ می شه اردیبهشت که می شه من ...
- بابا پول دستت اومد اون قطار لگو رو واسم می خری همون که اون دفعه گفتی پول ندارم و نخریدی!!
...
گفتم: می گم چطوره یه بار دیگه بریم اونجا که ...
- بابا کتاب حسینقلی رو واسم می خونی؟
گفتم : صد دفعه می گم بچه رو سر شب بخوابون اه
گفت: چیه چرا دق دلیتو سر بچه خالی می کنی؟
گفتم:...
گفت :..
گفتم:..



این یک مقایسه نیست!
١- محمدرضا پهلوی در پنج سال آخر حکومتش پس از جنگ اعراب و اسرائیل که مانند همیشه بازنده اعراب بودند ، و بالا رفتن بهای نفت و واریز شدن دلارهای نفتی به حساب خزانه اش و همچنین آغاز چهارمین دهه حکومتش و توفیق نسبی سرکوب مخالفان داخلی خود و همچنین مقایسه خود با دیگر حکمرانان دنیا و توجه به این نکته که خود را از یکی از رهبران باسابقه و پا برجای دنیا می دید، دستخوش یک غرور کاذب شده بود . بطوری که این حق را برای خود قائل بود که در حل معادلات سیاسی دنیا به عنوان وزنه ای روی او حساب شود. و حتی کار به جایی رسید که در مقام ناصح کشورهای اروپایی و آمریکا برآید و با انتقاد از شیوه نظام قدرت در این کشورها و نوع حکومتهای این کشورها را که عموما مبنای جمهوری و لیبرالی داشت را به باد انتقاد بگیرد و تلویحا خواستار تغییر این نوع حکومتها و الگوبرداری از شیوه حکومتی خود کند. و خود و حکومتش را یکی از با ثبات ترین حکومتها می دانست و در دنیای مالیخولیایی خویش خود و رژیم خود را محبوب و مشروع در بین مردم خود می دانست.شاید این غرور بیراه هم نبود. چرا که شاه ایران در زمان حکومت نسبتا طولانی خود شاهد آمد و شد چندین رئیس جمهور در آمریکا بود.
و جالب اینجا بود که یکبار در یک مصاحبه اذعان داشت:
پدرم یک روز به من گفت بفکر اختراع یک ماشین هستم تا بعد ازمن از عهده اداره کشورم برآید.
محمدرضا ادامه می دهد : من از این حرف پدرم ناراحت شدم و احساس کردم که به من اعتماد ندارد. ولی حالا پس از سالها خود من نیز به این نتیجه رسیده ام. (نقل به مضمون).
...
چند شب پیش محمود احمدی نژاد در مصاحبه تلوزیونی که با شبکه دوم سیما داشت و فردای آن روز در اجتماع مردم یزد در مقام یک مصلح و ناصح جهانی برآمد و پیشنهاداتی مشابه آن روزگار شاه سابق برای دنیا داشت .
جالب است که با مطالعه تاریخ می توان موارد مشابه زیادی پیدا کرد.
....
٢- انتخاب باراک اوباما در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و شعارهای تبلیغاتی ایشان از یک سو و شور و شعف و احساسات مردم آمریکا و برخی کشورهای دنیا از یک منظر جالب بود که نشان می داد قهرمان پروری مختص جوامعی که سابق استبداد و دیکتاتوری دارند نیست گویا جوامعی که از آزادی های مدنی و سیاسی بیشتری نسبت به کشورهای دیگر دارند نیز با این پدیده دست به گریبانند و آنان نیز انتظار دارند که یکنفر یک تنه همه آرزوها را برآورده کند.
کوچه مرد ها!
می خواهم خودم باشم. من حقمو از زندگی می خوام. دنیا این معرفت رو داره که حق منو کف دستم بذاره؟ می ذاره اما آنچنان که دستم بسوزه و دیگه هوس دست دراز کردن نکنم . نه این دنیا همیشه حق رو به ناحق داده .این جمله نخ نما شده ولی هست. پشت اکثرکامیون ها و وانت ها نوشته دنیا غروب آرزوهاست اون هم با یه نقاشی از غروب دریا و نخل و دلبری که موهاشو باد پریشون کرده .
هرکی تونست به این دنیا و مردمانش پشت بکند پرید و رفت . رفت به اون بالا و از بالا دنیا رو نگاه کرد و یک بیلاخ جانانه حواله دنیا و مثلا مردمانش کرد . من هم می خوام یکبار فقط یکبار از اون بالا دنیا رو نگاه کنم.
زندگی واقعی قابیل می خواد زندگی حقیقی دروغ می خواد این دنیا برادر کشی می خواد. این دتیا ابراهیم عاشق لازم نداره. اولین حماقت تاریخ رو ابراهیم کرد. عشق رو به مسلخ برد که چی بشه؟ مگه اتفاقی افتاد و می افته.
آخه چرا من احمق هر وقت کسی خودشو زمین انداخت توپ رو به بیرون زدم و مثلا فیر پلی رو رعایت کردم. بعدش چی شد؟؟! حریف توپ رو قاپید و چه گل زیبایی!!!. گاهی تختی شدم و دست درازی به پای مصدوم حریف نکردم. بعضی وقتها فردین شدم و دیزی زدم اونم با پیاز و سبزی و ترشی . که چی ؟! مثلا کم بخورم و گرد بخوابم و بگم زندگی اینه ، دل بی غم می خواد و تن سالم و کیفور از این فلسفه باری به هر جهت.
دلم نامردی می خواد. اون از نوع پستش . دلم پشت پا می خواد اونم از نوع با مخ زمین اومدن طرف. دلم سرشار وسوسه های شیطانی است.
هر وقت به نفع یک نفر کنار رفتم تا سرمو برگردوندم ده نفر رو جلو تر از خودم دیدم. کی بود می گفت ساده باشیم ... حرف مفت آقا حرف مفت. باید خط خطی بود اونم از نوع سردرگمش. امتحانش که ضرر نداره، به یه بار امتحانش می ارزه ...
***************
***************
***************
میدانم فردا پشیمون می شم ولی امیدوارم این اتفاق نیفته.
دلم خیلی گرفته . امشب همه غمهای عالم رو دلم سنگینی می کنه. فکر گذر عمر و فرصتهای سوخته وجودمو آتیش میزنه . امشب هم بیدارم مثل شبهای قبل و شاید مثل شبهای بعد.
مرتضی ، عزیز دل برادر
سلام برادر مرتضی
چقدر عصبانی!!
مرتضی ، عزیز دل برادر، ریش باد آن دل که ذلف خود را به مهر میهن گره نزند. مگر می شود کسی خاک وطن را توتیای چشم خویش کند و دلش برای عزیز دل نتپد. مگر می شود عاشق بود و معشوق را به حال خود گذاشت.
عزیز دل برادر، حرف من این است تا زمانی که دار و دسته نیویورکی ها غالبند و شعبان جعفری ها هنوز نیروی مردمی اند ، و تا زمانی که فامیلهای خدا در حال ذوب شدن هستند ، اصلاحات سیری چند؟!. حال این مصلح سیدمحمد باشد و چه میر حیسن و چه آن شیخ که چرت نابهنگام دودمانش را به باد داد و از عرش به فرش رسید ، اوضاع همین هست که هست.
چه ایرادی دارد چهار سال دیگر با محمود انتظار فرج بکشیم؟! چه ایرادی دارد هنگام ناهار جلسه هیئت دولت همیشه یک بشقاب اضافه باشد . خدا را چه دیدی شاید مهمانمان ناخوانده از راه رسید. نباید آمادگی مراسم تودیع را داشته باشیم.
کیست که طالب اصلاحات نباشد. مگر نه این است که در کوی دانشگاه کتک هم خوردیم . مگر این نبود که با استعانت از فاطمه زهرا با زیر شلواری، مسلم ابن عقیل وار از بالا به پایین پرتاب شدیم. مگر نه این بود که به خونخواهی عورت آن مردک دیوانه روزنامه ها را به روزی نامه تبدیل کردیم و قلمها را ختنه سوران کردیم . و ندامتگاه اوین را به تبدیل به دانشگاه کردیم.
قتلهای زنجیری هم که به درک. حقشان بود. اصلا چه معنی دارد کسی جور دیگر بیاندیشد. حقشان بود ، اصلا باید فروهر و زنش را به هفتاد دو قسمت مساوی تقسیم می کردیم. اصلا بهتر بود پوینده و مختاری را با طنابی کلفت تر خفه می کردیم. اصلا به بچه ها می گوئیم هفته ای یکبار بروند امامزاده طاهر و یکبار دیگر حال شاملو و پوینده و مختاری و گلشیری را بگیرند.
...
عزیز دل برادر حرف من این است که آن سید بزرگوار می داند و می آید ، یا اینکه نه می آید که صرفا آمده باشد.
مرتضای عزیز اگر سید می آید اینبار باید صریح تر از پیش باشد. بابا به خدا این مردم می فهمند. ملتی که در صد سال سابقه سه انقلاب بزرگ را داشته می فهمد.
هر چند که ما همیشه دنبال قهرمان می گردیم. لا اقل این را از خود سید یاد گرفتیم. هنوز هم منتظر آرش هستیم تا مشکل مرزی مان را با عراق حل کند . رستم را می خواهیم تا که گرزش را چنان بر سر آمریکا بکوبد که مخش خوراک ماهیان خلیج فارس شود. این عربکهای فرودستمان هم که پیش کش.
مرتضی ، حرف من این است خاتمی اگر می آید باید برنامه ای درخور داشته باشد. من هم چون تو منتظر خواهم ماند و همه تن گوش و همه وجودم چشم خواهد شد. شاید فردا از آن من تو شود.
آن مرد آمد. آن مرد دوباره آمد!
بالاخره عروس بعله رو گفت.
آن مرد با عبای شکلاتی می آید. نمی دانم باید خوشحال باشم یا نه؟!
همیشه نسبت به سیاست بدبین بوده ام و از بحث سیاسی گریزان . هنوز هم سیاست را کثیف می دانم و سیاست پیشه را سیاه باز. و این اشکال از من و سیاست پیشه نیست چرا که ذات سیاست کثیف است و سیاستکار دغلکار. هنر هم هرگاه به سیاست آلوده شد فرمایشی شد و هنرمند صلت بگیر شاهان. ورزش هم هرگاه به سیاست وارد شد بازیچه شد و ورزشکار جاده صاف کن و سیاهی لشکر سیاست مدار. هیچ وقت نسبت به مردانی رب دوشامبدر الهی برتن داشته اند خوشبین نبوده ام. چرا در دنیای این مردان و زنان تنها یک صراط المستقیم (البته به زعم خودشان) وجود دارد و لاغیر. پویایی اندیشه در ذهن دگم این مردان خدا جایی ندارد و اگر هزار دریچه برای ورود به اندیشه شان داشته باشی تنها از یک راه خارج خواهی شد. تاریخ را که می نگرم تنها بازیچه شدن نسلهای هر برهه را می مبینم و لاغیر. وچه فرصت سوزی ها و چه نخبه کشی ها وچه ها و چه ها.
می گدازم از اینکه هر گروه و فرقه که در این وادی به بلوغ رسید ، اولین کاری که کرد سوار بر احساسات جوانان شد و چه موج سواری دلپذیری!!
...
خاتمی می آید
برای چه ؟ سید حوصله اش از خانه نشینی به سر آمده؟ هشت سال تجربه بهترین سالهای عمر کسانی در سن وسال من بود. هرگاه که به شناسنامه ام می نگرم تنها سهم من از مشارکت در سیاست کشورم سه مهر است . دوم خرداد ٨۶ ، مجلس ششم ، انتخاب مجدد خاتمی.
بحث ها کرده ام . هرگاه با کسانی صحبت کرده ام که تجربه افغانستان و عراق را برای تغیر وضعیت موجود پیشنهاد داده اند ، رعشه بر تمام وجودم افتاده است . وجود سرباز آمریکایی در خاک وطنم!.
آخر آزادی به چه بهایی؟؟!! وطن بفروشیم و آنگاه با بهایی گرانتر آن را از خریدار خریداری کنیم؟!
خاتمی مدیون نسل من و امثال من است همان گونه که سی سال پیشتر کسان دیگری دسترنج پدران ما را یکجانبه مصادره کردند. انقلابی که قرار بود سفیر آزادی باشد و هر کس از این میراث بهره ای ببرد این شد که هست.
...
ولی با این وجود این مرد را دوست دارم درست برعکس ردایش. شاید یکبار دیگر هم اعتماد کردم . هنوز چند ماهی فرصت هست. امیدوارم باز هم بد و بدتری دیگر در کار نباشد.
امیدوارم که اگر آن مرد آمد و شد اینبار تدارکچی و جاده صاف کن نباشد. امیدوارم اگر کوی دانشگاهی دیگر حادث شد ، بایستد حتی اگر ...
باران ناب

ای جان
اینه اون باران ناب!
همون بارانی که سهراب می گفت:
با همه .................................................................
گلجین گیلانی می گفت:
باز باران با ............................................................
همون بارونی که باعث چائیدن گلنسا جون میشود!
و یا یک خنیاگر بلند مرتبه! اون ور آبی می خواند:
باران می بارد امشب!
دلم غم دارد امشب!
...
من که روزهایی که باران ناب می بارد شاداب تر از هر روزم. و دلم هم هیچ غمی ندارد! جز غم آفتاب ناب!
پی نوشت ١:
همون قسمت از این شعر سهراب که هنگام خواندن از رویش می پرند! گرفتین که؟!
پی نوشت 2 :
همون قسمت شعر باز باران که هر موقع سر کلاس خوانده می شد ریسه می رفتیم و فکر می کردیم حرف بدیه! بازم گرفتین که؟! 
نتیجه گیری اخلاقی:
یا شاعران مبادی آداب نیستند یا ما ذهنمان منحرف است. کدام؟
عشق و نفرت
دوست دارم آفتاب ناب را
دوست دارم باران ناب را
دوست دارم برف ناب را
...
متنفرم از باران و آفتاب همزمان
متنفرم از برف و باران همزمان
ایران خانم و انفجار نور

دخترای ایران خانم مشغول سرخاب و سفیدآب زدن به صورتش بودند.صورت چروکیدشو بند می انداختند. بیچاره ایران خانم هرچی می گفت که بابا این کارا از من دیگه گذشته ، آخه سن وسالی از من گذشته ولی کو گوش شنوا. پسراش داشتن شهر رو چراغونی می کردن برادراش هم تو کوچه جار می زدند و به همه شادباش می گفتند و شیرینی پخش می کردن. و جالبتر این بود که زور می زدن که بگن ما بیشتر از همه مادرمون رو دوست داریم. و باقی خواهر برادرامون مامان ایران رو دوست ندارن که هیچ ،بلکه فرزند ناخلف بوده اندو مامان ایران خانوم رو حسابی اذیت کردن و خون به جیگرش کردن . ایران می گفت: که عزیزان من شوهر هزارم کردن که دیگه سی امین شادباش نداره ولی کو گوش شنوا. ایران خانم می دانست که بچه هاش اینکارا رو واسه اون نمی کنن اونا دنبال ارث و میراثش بودن اونا می خواستن مادر شون هرچه زودتر سرشو زمین بذاره تا به نون و نوایی برسن. ولی دلش نمی اومد دلشونو بشکنه. ... ایران خانم همه بچه هاش رو می خواست و مرتب می پرسید بقیه بچه هایم کجا هستند. سی سال پیش شما بیشتر بودید. راستی بقیه بچه های سی سال پیش ایران خانم کجا هستند؟! شما خبری ازشون دارید؟ ...
گیس کشی

عکس تزئینی است!
چه گرد و خاکی به پا کرد. پرستو رو می گم.آقا شاکیه! آقا شاکیه
. میگه به من و بچه بی توجه شدی تموم زندگیت شده کامپیوترت از صبح تا شب سر کار با این بی صاحاب هستی که لااقل شب که می آی خونه این لامصبو روشن نکن. چیزی نمونده کارمون به گیس کشی بکشه خواهر!. داد می زنه داد میزنه منم که زی زی. تنها کاری که میتونم بکنم فقط استفاده از سیستم تفاهمه!
در اوج شجاعت سکوت کردم آقا هیچی نمیگم من. فقط سکوت چرا که سکوت سرشار از ناگفته هاست
. نعره میکشه میگه کم مونده شبا که میای خونه بچه بهت بگه عمو چرا باهاش بازی نمی کنی؟ چرا با من کم حرف می زنی ؟ نکنه حرفای خوبتو جای دیگه می زنی خستگیتو واسه من میاری
میگم عزیزم کارمه چکارش کنم خیر سرم نان آور خونتم. می گه کوفت عزیزم درد عزیزم ! می گم کلی کار رو دستم مونده باید تمومشون کنم. تازه از این گذشته چکارکنم سرمو گرم نکنم چکار کنم. خدای نکرده پام به سینما باز بشه . برم سر کوچه وایسم زنجیر بچرخونم. یه موقع گیر رفیق ناباب می افتم و سیگاری میشم
میگم بابا من خیلی وقته از آب و گل دراومدم ننه ام دیگه کاری بکارم نداره . بابا زن گرفتم بپا که نگرفتم. می گه شما مردا همتوت ازیه قماشین. همتون کک تو تنبونتونه .
.....
امشبو که باید رو کاناپه بخوابم تا فردا
...
...
جو گیر شدن در دیزین
وقت آدم بی جنبه باشه و جوگیر بشه و بخواد از این کارا بکنه:
...

....
بعدش چی می شه:
...

...
و باید با :
...

بسازه
...
گره

به بن بست رسیده ام!
این گره رو چطوری باز کنم؟
.................
.................
تازه بعدش :
...
...
...
...

؟؟؟!!!
end حجاب

خدایا اینهمه نعمت به ما ارزانی داشتی چه می شد چشمان ما را Wireless می آفریدی تا آنها را در جیبمان بگذاریم تا چشم نامحرم به جمالشان روشن نشود. و از مصونینت بیشتری نسبت به قبل برخوردار شویم.
خدایا روز به روز بر جنبه مردان بیفزا تا با دیدن یک تار موی ناقابل ما حالی به حالی نشوند. چرا که خوب می دانیم گناه آنان نیز به حساب ما واریز می شود.
خدایا بر زلیخا و سودابه و حوا که آبروی ما را برده اند لعنت فرست.
...
...
...
ماست ، ماست کنگر ماست شمسی مال حاج آقاست
عشق یکطرفه



آدم کشی و نسل کشی محکوم است چه در غزه ، جه حلپچه ، چه بوسنی و کو زوو چه ...
اما
تصاویری که از فلسطین می آید عکسهای جمال عبدالناصر است و صدام.
ناصر همانی است که اولین بار واژه جعلی خلیج ع... رو کشف کرد صدام هم که صدام است.
عشق یکطرفه ما در میان این اخوان هم ؟؟؟؟!!!!!!
...
انشااله گربه است

.jpg)

آموزش و پرورش چند هفته پیشتر بمناسبت روز جهانی ایدز بروشورهایی بین دانش آموزان مقطع متوسطه پخش نمود که از چند منظر قابل تامل است.در این برو شور در مورد این بیماری و چگونگی سرایت و راههای مقابله و پیشگیری از آن بصورت عریانتر و صریح ترتوضیح داده شده بود.
نکته اینجاست :
١-ما همیشه تا کارد به استخوانمان نرسد منکر یک بیماری وحشتناک در جامعه می شویم و شرم داریم به نوجوان و جوانمانمان یک بیماری را بدور از لفافه و مثلا مصلحت اندیشی بشناسانیم.
٢- ما تا کارد به استخوانمان نرسد برای دختر نه ساله مان جشن تکلیف می گیریم و می گوئیم مواظب باش از این به بعد پسر خاله ، پسر دایی ،پسر عمو و پسر عمه لولو هستند. مواظبشان باش.
٣- ما تا کارد به استخوانمان نرسد سوالات کودکمان را در مورد خصوصیات جنسی اش را با خر کردنش پاسخ میدهیم.
۴ - ما تا کارد به استخوانمان نرسد خواسته یا ناخواسته یک برتری جنسیتی به خاطر فیزیک و ظاهر دستگاه تناسلی برای پسران به وجود می آوریم و قربان صدقه سنجدش می رویم بر عکس دختران را همواره در ترس و شرم از جنسیت خودش نگه می داریم.
۵- تا کارد به استخوانمان نرسد رابطه و نیاز و تمایل غریزی پسران و دختران را با فاصله معالجه می کنیم.
۶-تا کارد به استخوانمان نرسد باد در غبغب می اندازیم و تمام فسق و فجور را به آن ور آبها نسبت میدهیم و منکر وجود فساد اخلاقی و تن فروشی های خیابانی خواسته یا ناخواسته و همچنین همجنسگرایی می شویم.
٧- ما تا کارد به استخوانمان نرسد چیزی به اسم دختران و پسران فراری و پایین آمدن سن اعتیاد در جامعه مان نداریم و بحمدالله همه در مساجد مشغول حفظ کردن قرآن و آموزش گلدوزی و رایانه و... هستند.
٨- ما تا کارد به استخوانمان نرسد می گوئیم راه قدس از کربلا می گذرد.
٩- ما تا کارد به استخوانمان نرسد در تلوزیونمان خرافات به خورد ملت میدهیم و بعد از آن میزگرد کارشناسی می گذاریم و در مورد اقسام جن بو داده و بو نداده و پاسمی و... بحث کارشناسی می کنیم.
١٠ - ما تا کارد به استخوانمان نرسد هر تفکری غیر از تفکر مقدس خودمان را وابسته و گمراه و دگر اندیش و بازیچه می دانیم.
...
و نهایتا ما تا کارد به استخوانمان نرسد می گوئیم انشااله گربه است!!!
مایعات
خلاصه چیزی تو این مایعات!
تو جلساتی ماهیانه که برگزار می شود یک آقا مدیر دولتی هست که موقع جمع بندی رهنمود های حکیمانش همیشه فرامینش رو با این جمله به پایان می برد :
خلاصه چیزی تو این مایعات!
این آقا مدیر حاجی مهندسه ! خیلی هم اصرار و تاکید روی حرف عین دارد. مثل خیلی دیگه از رجال این مملکت که حرف عین رو خیلی دوست دارند و همچین به ته گلوشون فشار می آورند که هر آن امکان جر خوردن از چند جا دور از ذهن نیست. و گویی هرچه این حرف غلیظ تر و از اعماق بیشتری بیرون بیاید ، حتما اجر و ثواب بیشتری دارد.
یادم باشد جلسه بعدی کتاب علوم سوم دبستان را برای حاج مهندس و شاید دکتر بعد از این مدیر آقا ببرم.
مصطفی
دوران دبیرستان یه همکلاسی داشتیم به اسم مصطفی.
این آقا مصطفی یه عادت عجیبی داشت اونم این بود که همه چیزو عین مرغ مقلد بی اختیار تکرار می کرد. اون هم با یه خنده احمقانه. معضل بزرگتر مصطفی سر کلاس درس بود ، بطوری که معلم هرچی می گفت مصطفی هم مشابه پخش مستقیم فوتبال شبکه ٣ خودمون با ۵ ثانیه تاخیر تکرار می کرد. اول سال هر معلم جدیدی که سر کلاس می اومد ، ۵ دقیقه بعد مصطفی جلوی دفتر بود.
الغرض، بعد جلسات توجیهی و تنبیهی مختلف همه دبیر ها و بچه ها متفق القول شدند که این بنده خدا کاراش نه از روی کین است اقتضای طبیعتش این است. وحتی مصطفی رو به عنوان یک وسیله کمک آموزشی قبول کردند. مثلا اگر موقع نوشتن جزوه جا می موندن یا درس رو متوجه نمی شدن تکرارای مصطفی به دادشون می رسید.
دو ماه از سال تحصیلی نگذشته بود که بچه ها یکی از استعدادهای دیگه مصطفی رو کشف کردند : اون چیزی نبود جز اینکه آق مصطفی استعداد جدیدی توی تکرار فحش های ناموسی دارد. اونم با بهترین و اثر گذارترین شکل ممکن و رعایت کلیه فنون آوایی.
خلاصه کلام اینکه این موضوع باعث تفریح بچه ها شده بود. بچه ها در گوش مصطفی پچ پچ می کردند و مصطفی هم بدون توجه به زمان مکان به بهترین شکل ممکن تکرار می کرد.
روزها سپری می شد تا دبیر زبان ما عوض شد.برای این بنده خدا یه جلسه تو جیهی کوتاه و مختصر در مورد مصطفی برگزار کرده بود بدون بیان جزئیات. تا اومد سر کلاس گفت مصطفی کیه :
مصطفی خنده احمقانه ای کرد و خیلی کشدار طور که عادت همیشگیش بود گفت منم.
معلم که تازه کار بود و نشون می داد که آدم مذهبی نیزهست به خیال خودش خواست از اصول پیشرفته روانشناسی استفاده کنه و حساسیت بچه ها رو نسبت به مصطفی کمتر کنه طی یه فیگور فردین مابانه گفت:
ببینین بچه ها از این لحظه مصطفی هرچی گفت با شما نیست بلکه منظورش منم و یعنی اینکه به من گفته و شما کاری بکارش نداشته باشین.
معلم مشغول درس دادن شد و رو به تخته بود و پشت به کلاس که یکی از بچه ها در گوش مصطفی یه چیزی گفت و مصطفی با صدای بلند و خنده گفت : ننه تو گ...م . معلم برگشت و با لپهای گل انداخته اول مصطفی و بعد بچه ها رو نگاه کرد. یکهو کلاس ترکید . معلمه که هول شده بود آب دهنشو قورت داد یه کم به خودش مسلط شد و خواست چیزی بگه اما انگاری چیزی یادش اومده باشه ، یه لبخند کمرنگی زدو بعد برگشت و انگاری اتفاقی نیافتاده و بدون اینکه چیزی کارش رو ادامه داد. ۵ دقیقه بعد دوباره مصطفی گفت خواهرتو ... . خلاصه اینکه تا آخر ساعت آق مصطفی تمامی کس و کاراین آق معلمه رو به هم وصل کرد. وهر دفعه هم شلیک خنده بچه های کلاس.
...
هفته بعد که معلم زبان اومد سر کلاس گفت ببینین بچه از این ساعت هرچی مصطفی بگه منظورش همه کلاسه گفته باشم ها.
اینجوری همه بودکه همه رو شریک الطاف آقا مصطفی کرد.

گلابی
شعر خوب است یا بد
همیشه به این موضوع فکر کرده ام که چرا ما شرقی ها به ویژه ما ایرانیان در تاریخ ادبیاتمان اینقدر برای شعر گفته ایم و یا به بیان دیگر رمان و داستان به شکل امروزیش در تاریخ ادبیات ما جایی ندارد. در حالی که غرب به ویژه روسیه ، فرانسه ویا حتی آمریکا با آن تمدن سیصد چهارصد ساله اش ادبیاتشان مملو از رمان های جاودانه و نویسندگان بزرگ و صاحب سبک بوده است ولی ما دراین زمینه اصل یا کسی را نداریم ویا به صورت انگشت شمار.حتی اگر خواسته ایم داستانی تاریخی ، اجتماعی ، اخلاقی و عاشقانه را بیان کنیم آن را منظوم کرده و به صورت مثنویهای عریض و طویل درآورده ایم.
نکته اینجاست : این خوب است یا بد؟!
اگر از دید ملی و احساسی و زیبایی شناسی به این قضیه نگاه کنیم می تواند یک هویت شرقی منحصر به فرد به ما بدهد و نقطه تمایز ما از ادبیات غرب باشد و هست. ومی توانیم به خود ببالیم و می بالیم که ما نیز مردمی هستیم. شاعران کلاسیکی مانند فردوسی و حافظ و رومی و خیام ... انکار ناپذیرند.
اما این قضیه را می توان از زاویه دیگری نیز دید . و آن این است که ما همیشه در یک عالم هپلوت و ماورایی سیر کرده ایم و می کنیم. یعنی همیشه رمانتیک و رویا گونه به این دنیا نگریسته ایم ومی نگریم و هیچ وقت نخواستیم مستقیم و بی واسطه و به دور از هر گونه احساس مفرط و خیالبافی و تغزل و بدور از حاشیه و کنایه و اشاره به مشکلاتمان بپردازیم. و به بیان دیگر همیشه آن بالا بالاها سیر کرده ایم و همواره همنشین ملائک بوده ایم و نخواسته ایم به پایین بیایم و با واقع بینی به بررسی مو ضو عات بپردازیم. در حالی که غربی ها در ادبیاتشان همیشه به صورت عریان تر مسائل اخلاقی اجتماعی و سیاسی جامعه شان در ادبیاتشان متبلور شده است و آن را بیان کرده اند و به چالش کشیده اند.
وضعیت امروزمان که اسفبار تر است. تیراژ و چاپهای مکرر کتابهای عشقی جنایی و محدود بودن کتابهای جدی تر از یک طرف و استقبال از شعر شاعرانی مانند سهراب و مشیری و سهیلی و ... (من خود نیز دلبسته سهراب هستم و شعر سهراب را شعری پاک ، ساده ، آرامش بخش و انسانی می دانم) و از طرف دیگر توجه کمتر به شاعران جدی تر و اجتماعی تر مانند شاملو و نیما و فروغ می تواند موید این باشد که هنوز هم با ملائک سر به سریم.
این نظر من بود نظر شما چیه؟
تنهایی
تو زندگی گاهی پیش میاد که آدم احساس می کنه یه دست قوی با ناخن های تیز سینه آدم رو با چنگ می زنه و دل آدم رو با تمامی متعلقاتش یکهو می کشه بیرون. یا به قول معروف آدم قالب تهی می کنه .حالا ممکنه این حالت بعد از شنیدن یه خبر خیلی خوب ،خیلی بد و یا یه شوک ناگهانی به وجود بیاد. نمی دونم تا حالا تجربه شو داشتین یا نه . آدم گیج و منگ میشه ، نمی دونه چی سرش اومده , یه حالی شبیه مستی به آدم دست میده , حرفای اطرافیان رو می شنوی ولی برات مفهومی نداره . نمی تونی تشخیص بدی که حالت خوبه یا بد ولی دوست داری تو این حالت بمونی و کسی کاری به کارت نداشته باشه. با تمام بار و فشاری که تحمل می کنی ولی احساس سبکی می کنی. بی خیال همه چیز و همه کس می شی. فقط می خوای تو حال خودت باشی. دوست داری گم و گور بشی . دوست داری نامرئی بشی. دوست داری یه جایی باشی که فقط خودت و خودت باشی...
تنهایی رو دوست داری...
تنهایی رو دوست داری...
تنهایی رو دوست داری...
حاج آقا و آس دل
چند شب پیشتر شبکه ۴ سیما میز گردی چهارنفره پیرامون حقوق زنان و فیمینیسم و بررسی آن از دیدگاه اسلام برگزار کرد. درباره موضوع مورد بحث و نظرات مطرح شده اصلا نظری ندارم.
نکته جالب چیدمان مهمانها و ترتیب سخن گفتن و نوع مهمانها بود. یکی بی ریش-یکی کم ریش یه حاج خانم و در نهایت یک حاج آقای محترم.
بحث از آقای بی ریش با حرارت شروع می شد سپس توسط دو نفر دیگر به چالش کشیده می شد و بقولی داغ داغ تحویل حاج آقا می شد. و قاعدتا باید توسط ایشان به جمع بندی نهایی میرسید.
حاج آقا با آرامش هر چه تمامتر ابتدا یه کم جابجا می شد و دستی بر دستار می برد و می گفت: قال ا...
نتیجه بحث را خودتان حدس بزنید.
یکی نیست بگه آخه مومن مگه مجبورید میز گرد برگزار کنید و تو سر کله همدیگه بکوبید. همون اول قال رو بگوئید، ختم کلام.
این بحث بی شباهت به بازی ورق نبود. حاکم همیشه حاج آقا - دست آخر بازی با حاج آقا - تمامی حکم ها دست حاج آقا و تمامی خال های سر هم دست ایشان.
یه نکته کنکوری :
به نظر شما کی تو این بازی برنده است:
١)مرد بی ریش
٢)مرد کم ریش
٣) حاج خانم
۴) حاج آقا
داوود مکتبی 1 و سال نوآوری

داوود گفت: آقا تو این مملکت هیشکی سر جای خودش نیست. هر کاری خاک خوردن می خواد.آفتاب خوردن می خواد . سرما خوردن می خواد. اوسا شاگردی می خواد.
منو که می بینی سالها خاک جاده چالوس رو خوردم به اینجا رسیدم. شوخی نیست که جاده چالوس خودش یه مکتبه ، یه مدرسه است. هرکسی نمی تونه توش دوام بیاره.اصلا حسابش از فرحزاد و درکه و دربند جداست.
داوود گفت الان هرکی از ننش قهر می کنه یه منقل و یه بادبزن و ویه کبریت و چند تا بلال کرمو و خیک ملت.
داوود گفت بابا هرکاری تخصص می خواد ، استعداد می خواد ، علاقه می خواد.
داوود گفت منو که می بینی زمستونا تو کار باقالی میرم ، ولی هیچ ادعایی ندارم. با اینکه متد باقالی لایه ای رو اولین بار من اختراع کردم ولی بازم میگم ادعایی ندارم.
گفتم متد لایه ای؟
داوود گفت صبر کن الان می بینی.
یه خانمه: آقا می شه هفتصد تومن باقالی بدین.
داود گفت حالا ببین:
داوود یه کم باقالی تو ظرف ریخت.
خانمه گفت آقا چه خبره یه کم بیشتر بریز.
داوود گفت صبر کن خانم می خوام برات لایه ای بزارم. متد لایه ای منو امتحان کن مشتری میشی.
خانمه چشمی نازک کرد.اول بهش برخورد .اما جدیت داوود رو که دید منصرف شد.
داوود یه کم فلفل رو با دقت هرچه تمامتر ریخت بعد یه کم گلپر و بعدش هم نمک.
این کارها سه مرتبه تکرار شد و بعد سرکه و بعد گفت اینجا مهمترین قسمت کاره خوب سیاحت کن:
به نرمی گوشه ظرفو گرفت بعدش سه تکون کوتاه و همین کار رو با طرف مقابل و در نهایت یه تکون شدید.
بعد ش رو کرد به منو گفت: می بینی داداش هر کاری هنر خودشو داره. میدونی یا نه الانه عصر IT و اینترنت و ماهواره ست اگه نوآوری نداشته باشی کم میاری. اور پارکو نیگاه کن یارو تازه کاره من حتما باید یه فرقی با اون داشته باشم تا ازش جا نمونم.
...
برگشتنی به داوود و بازار رقابت و سال نوآوری و مکتب جاده چالوس فکر می کردم و احساس کردم چقدر همکلامی با داود رو دوست دارم.
الکامپ و ملک فهد
.jpg)
روز خسته کننده ای بود. صبح کیلومتر 14 جاده مخصوص و بعد نمایشگاه الکامپ.
حاصل یک پک آنتی ویروس ESET و ده کیلو بروشور و کاتالوگ و کاغذ پاره که تا آخر شب تبدیل به موشک برای متینبا می شود.
برگشتنی ضعف عجیبی گرفته بودم طوری که احساس می کردم کنترل پاهایم را ندارم.بی اختیار به یاد خدابیامرز ملک فهد ،خادمین حرمین شریفین افتادم. بنده خدا آخر عمری ضعف مفرط گرفته بود ، یعنی بدون اینکه بیماری خاصی داشته باشد یکدفعه پایین تنه به بالا تنه جاخالی می داد و صد وبیست سی کیلو گوشت ولو می شود کف زمین.
تصور کنید خادمین حرمین شریفین مشغول حل مسائل دنیای اسلام و اعراب با رئیس جمهور ایالات متحده است یکدفعه بقول بچه های خطی پاها لایی بکشند و بالا تنه رو گرومپی عین تاپاله پهن کنند وسط زمین کنند. باقی قضایا که مشخص است.
علت بیماری هم که اظهر من الشمس است، عمری اضافه کاری کشیدن از عضو شریف و استفاده از جنس اورژینال روسی و تایلندی و اروپایی و ... نتیجه ای غیر از این ندارد. خادمین حرمین شریفین را اگر به قول پرویز صیاد در دایی جان ناپلئون خادم سانفرانسیسکو و حومه بنامیم شاید بی راه نگفته ایم.
برای goli
اگر داستان جبه خانه هوشنگ گلشیری را خوانده باشیم داستان در این چند سطر پایانی خلاصه می شود:
-من همیشه رقصیده ام ،پدر،مثل خرس،پدر؛ خودت گفتی خرس را می برند بالای ماهیتابه بزرگ مسی، داغ داغ تا برقصد. می رقصد.
طبل می زنند، در نقاره می دمند و خرس می رقصد؛ این پا و آن پا می شود، دستی هم تکان می دهد. من رقصیده ام ، پدر ، فقط رقصیده ام.
براستی ما ملتی هستیم که خوب میرقصیم و خوب رقصیده ایم
اگر تاریخ یکصد سال اخیر را در چند مقطع زمانی زیر مرور کنیم:
١- انقلاب مشروطه
٢- سالهای بعد از شهریور ٢٠
٣- ٢٨ مرداد ٣٢
۴- انقلاب ۵٧
۵- دوم خرداد ٧۶
و نگاهی گذرا و سریع به گرایش های فکری و اجتماعی داشته باشیم می بینیم که از استعداد سر کار رفتمان به نحو احسن استفاده کرده ایم. و هیجانزده وبه قول بچه ها جوگیر شده چه نخبه کشی ها که نکرده ایم . زمانی از خون جوانان وطن لاله دمید ، زمانی برای ختنه سوران لاله ها پای کوبیدیم.روزی از غرب به شرق خیابان شعار زنده باد دادیم و در همان روز از شرق به غرب همان خیابان شعار مرده باد.زمانی مارا باد می برد به سوی میراث شرقی، زمانی دستپاچه سوار بر باد رفتیم سوی مغرب ترقی. و زمانی خمارمارکس و انگلس بودیم و زمانی نشئه بودا. و در همه حال دلمان ریش و چشممان خیس بود برای طفلان مسلم.زمانی اصلاح طلب شدیم و زمانی فشار طلب و زمانی هم بی خیال طلب.
امان از باد. امان از باد. امان از باد. امان از رگ خوابمان. امان از رگ خوابمان. امان از رگ خوابمان که آن را به دست آورد ما را به چه حرکات موزونی وانداشت.
دل مشغولی امروزمان را هم می توان از google و آمار جستجوی ک.. های سه گانه پرسید.
فیمین
فرهاد را دوست دارم این عکس را نه
فرهاد را دوست دارم زیرا احساس امنیت و آرامش سایه را کردم وقتی که می خواند تو فکر یک سقفم.
فرهاد را دوست دارم زیرا با او هفته ام را دوره کرده ام .
فرهاد را دوست دارم زیراکه هنوز منتظرم ماه به خوابم بیاید.
فرهاد را دوست دارم زیرا که هنوز زیباترین بوها بوی عیدهای کودکی است.
فرهاد را دوست دارم چون فرهاد را دوست دارم اما این عکس رانه.
پائیز زاینده رود
شهروند امروز
فراموش کرده بودم که نباید دل ببندم
یادم باشد که دل نبندم
فراموش کرده بودم داغ جامعه و توس و شرق را
یادم باشد که دل نبندم
فراموش کرده بودم که نباید بخوانم و بدانم
یادم باشد که نخوانم و ندانم
فراموش کرده بودم که فراموشکار نیستم
یادم باشد که یادم نباشد





















"در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می کنم، توبه می کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می کنم و آنرا منفور و مطرود می نمایم..."
تمام اعترافات ساختگی در تاریخ سرنوشت یکسانی داشته اند...