به نوکردن ماه بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه
داسی سرد بر آسمان گذشت که پرواز کبوتر ممنوع است
پرندگان به نجوا چیزی گفتند
و گزمه گان به هیاهو شمشیر بر پرندگان نهادند
ماه در نیامد
آیت الله منتظری
آنان که محیط فضل و آداب شدند در این شب تار شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند به صبح خواندند فسانه ای و در خواب شدند
سوم آذر
چه بسیارند،بسیاریم کسانی که می آیند- می رویم - میروند بی هیچ رد پایی بی هیچ شیار ناخنی بر ساحل مرطوبی حتی. بودند، هستند کسانیکه آمدند رفتند و شاه راه ها از خود به جا گذاشتند. بودند کسانی که میلادشان کلبه ای را روشن کرد ولی مرگشان میلاد پر هیاهوی هزار شاهزاده بود.
همیشه به فکر آن رد پایم - رد ناخن دستانی حتی - ردی از کوهساران که در حجاب نمدار کوه و دریا به وضوح دیده می شود و به دریا می رسد. پنداری که در دریا مرده است اما در دریا جاریست . در زمان جاریست و با ابدیت باقی.
زاری بر سپیدار سبز بالا
این روزها گویی شعر اخته و شاعران یائسه اند .
دلتنگم احمد_ جاودانه دلتنگم، دل تنگ تو.
از وارطان بخواه که سخن بگوید
بگو از تلخی_ کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
بگو از تلخی_ زاری بر سپیدار سبز بالا
بگو احمد عزیز پیش از آن که از تب وهن دق کنیم.
بگو از عاشقی مردگان این سال و بگو و بگو هنوز هم روزگار غریبی است ...
احمد عزیز:
هنوز هم تار و کمانچه بی صدایند
هنوز هم نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای
احمد عزیز:
تو رفتی و ما ماندیم و این در بی کوبه و در کوفتنی بی پاسخ
بی پاسخ ....
چرا که سرشکسته می گذریم شرمسار زمزمه های بی هنگام خویش
عاشقان سر شکسته گذشتند ٬
شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.
و کو چه ها بی زمزمه ماند و صدای پا .
سربازان شکسته گذشتند ٬
خسته بر اسبان تشریح ٬
و لته های بی رنگ غروری نگون سار بر نیزه های شان
تو را چه سود فخر بر فلک بر فروختن
هنگامی که هر غبار راه لعنت شده،نفرینت می کند ؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای ....
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه از رستن تن می زند
چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی .
فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتحِ قلعه ی روسپیان باز می آمدند .
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ٬
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده سر بر نگرفته اند !
رسانه

به ضرب شلاق و زور هم که شده باید مردم را وادار به پشتیبانی از حوادث برون مرزی کرد . اصالتا مردم صلح دوستند ، درست همان طور که در جنگ جهانی اول بودند. آنها دلیلی برای شرکت در ماجراهای خارجی نمی بینند. بنابراین شما به زور هم که شده آنها را وارد گود کنید. برای کسب موفقیت در اجرای این سیاست شما مجبورید آنها را بترسانید.
رای دهندگان سال ١٩٨۴ ریگان ،به نسبت سه به دو امیدوار بودند که سیاستهای وی جامه ی عمل نپوشد. به عنوان مثال ، مساله تسلیحات که به بهای قطع هزینه های اجتماعی برنامه ریزی شده بود، با مخالفت شدید جامعه روبرو شد. اما وقتی مردم به حاشیه کشانده شده بودند، حواسشان آنقدر پرت بود که نه تنها هیچ راهی برای تشکل و سازماندهی و ادامه ی خواسته های طبیعی اجتماعی خویش نداشتند ،بلکه متوجه این واقعیت هم نمی شدند که کسان دیگری هم با آنان هم فکرند و در کنارشان قرار گرفته اند.
این افراد از اختصاص داده شدن بودجه های هنگفت خزانه دولت به امر تسلیحات نظامی به جای صرف صرف هزینه های ملی اجتماعی به شدت عصبانی بودند، ولی متاسفانه با چنین افکاری چنان در دست دولت مردان گرفتار شده بودند که صدایشان در هیچ نقطه از کشور شنیده نمی شد. البته قرار هم نبود شنیده شود. بنابراین اگر شما هم جزئی از آن گروه معترضان و احیانا مایل بودید صدای خویش را به گونه ای در یک نظرسنجی به گوش برسانید، حتما متوجه می شدید که در این جریانات اجتماعی غریب مانده اید. تا زمانی که هیچ گونه امکان یکی شدن و دور هم جمع شدن با همفکران و پشتیبانان هم رای به شما داده نشود که بتوانید با مساعدت و همیاری یکدیگر به داد هم برسید، احساس غریبی و بیهودگی همچنان بر شما مستولی خواهد شد. در نتیجه ، نهایتا گوشه عزلت بر می گزینید و به دام تز ویرانگر "به من چه مربوط " گرفتار خواهید آمد. آنگاه در دور و برتان در درون جامعه ای که در آن زندگی می کنید ، می گذرد ، هیچ وقعی نخواهید نهاد و افکار روز مره ی شما را بیش از هر یک از مسایل سیاسی - اجتماعی کشورتان، نتایج مسابقات فوتبال جلب خواهد کرد.
نوام چامسکی - کنترل رسانه ها
یادگار خون سرو
دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
زهر خون دلی سروی قدافراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است
سایه (هوشنگ ابتهاج)
سکوت
به گمانم باید
برای آرامش مادرم
دعای گریه و گیسو بُران باران را به یاد آورم
دلم میخواست بهتر از اینی که هست سخن میگفتم
وقتی که دور از همگان
بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی
معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست
چقدر دیکتاتورها شبیه هم هستند
بخشی از مصاحبه اوریانا فالاچی با محمدرضا پهلوی در سال ١٩٧٢ یعتی هفت سال قبل از سرنگونی !!!!!!

.
محمدرضا پهلوی : من این مساله را نفی نمی کنم که بیکس هستم. یک شاه وقتی برای کارهایی که انجام میدهد و چیزهایی که میگوید مجبور است که به کسی اعتماد نکند، به ناچار تنها خواهد شد. ولی من کاملا تنها نیستم، چون من به وسیله نیروی دیگری همراهی میشوم که دیگران آن را حس نمیکنند. همان نیروی مرموز در من و من همچنین پیامهایی نیز دریافت میکنم. پیامهای مذهبی و من خیلی خیلی مذهبی هستم و من به خدا ایمان دارم و همیشه هم گفتهام که اگر خدا نبود، ما مجبور بودیم که اور خلق میکردیم! آه من واقعا برای بیچارههایی که به خدا ایمان ندارند، متاسفم. شما نمیتوانید بدون خدا زندگی کنید. من با خدا از زمانی که خدا آن رویاها را به من داد...
فالاچی: رویا؟ اعلیحضرتا؟
پهلوی: آری رویاها!
فالاچی: از چه، از کجا؟
پهلوی: از امامان. آه من متاسفم که شما درباره آن چیزی نمیدانید. هر کس میداند که من رویاهایی داشتهام. من حتا آن را در «اتوبیوگرافی» خود نوشتهام. وقتی بچه بودم دو تا رویا داشتم. دیگری زمانی که شش ساله بودم. اولین بار من اماممان علی را دیدم. «علی» که طبق مذهب ما، غایب شد تا روزی برگردد تا دنیا را نجات دهد!؟؟ یک پیشآمدی برای من اتفاق افتاد. از روی سنگی زمین خوردم و او نجاتم داد. او خودش را بین من و سنگ قرار داد. من میدانم، برای اینکه من او را دیدم. شخصی که با من بود او را ندید و هیچکس دیگر هم او را ندید به جز من، برای اینکه... آه، من میترسم که شما حرفهای مرا نفهمید.
فالاچی: و حقیقتا هم نمی فهمم اعلیحضرتا! من حرفهای شما را اصلا نمیفهمم. ما شروع بسیار خوبی داشتیم و حالا... این موضوع رویاها... این برای من روشن نیست، همین.
پهلوی: برای اینکه شما ایمان ندارید. شما به خدا ایمان ندارید، شما به من هم ایمان ندارید. خیلی از مردم به آن عقیده ندارند. حتا پدرم هم آن را قبول نداشت. او هیچوقت آن را قبول نکرد. او همیشه در این مورد میخندید. به هر حال خیلی از مردم - اگرچه محترمانه – از من سوال میکردند که آیا مطمئن هستم که آنها وهم و خیال نبوده است. جواب من خیر است. خیر، برای اینکه من به خدا ایمان دارم. به این حقیقت که من به وسیله خدا انتخاب شده که یک ماموریتی را به پایان برسانم. رویاهای من معجزههایی بودهاند که کشور را نجات دادهاند. دوران سلطنت من کشور را نجات بخشیده و این به خاطر این بوده که خداوند در کنارم بوده. مقصودم اینست که این عادلانه نیست که اعتبار تمام کارهایی را که برای ایران کردهام به خودم نسبت دهم. در حقیقت میتوانستم این کار را بکنم. ولی نخواستم. برای اینکه میدانستم که کس دیگری پشتیبان من است و او خدا بود و... منظورم را میفهمید؟
فالاچی: نه اعلیحضرتا! زیرا... خب، آیا شما این رویاها را فقط در ایام کودکی داشتهاید، یا وقتی که بزرگ هم شدید برایتان روی داده؟
پهلوی: همانطور که قبلا گفتم فقط در زمان کودکی، هرگز آنها را در زمان دیگری نداشتهام، فقط خواب دیدهایم. با فاصلههای یک یا دو سال یا حتا هر هفت هشت سال. برای مثال من یک مرتبه در ظرف پانزده سال دو خواب دید
پ.ن: قضاوت با تاریخ!!!!!!
کودتای 28مرداد
این مطلب از سایت الف آورده شده است.آیا تاریخ تکرار شده است؟! شاید سالها بعد از این جواب این سوال را بیابیم پس به امید فردا این دروغ بی نیرنگ







شماره: /332تاریخ: 1/7/44
موضوع: دکتر علی امینی نخستوزیر پیشین
بعد از ظهر روز گذشته در جلسه منزل دکتر علی امینی نخستوزیر پیشین عدهای در حدود 10 نفر و از جمله هادی اشتری وزیر مشاور و استاندار سابق ـ ناصری و نوحهدانی و سرمست اجتماع داشتهاند.
در این جلسه درباره وضع مدارس و روش آموزش و پرورش بحث شده و دکتر امینی گفته خیلی بهتر بود اگر در مدارس جوانان کار را با دانش توأماً میآموختند و ما در حال حاضر بنّا ـ نجار و یا خیاط باسواد نداریم و لذا کار مردم را خراب میکنند. چنان چه جوانان با کار آشنایی پیدا کنند بار دولت سبک میشود. دکتر امینی از شعبان جعفری تعریف کرده و افزوده این مرد نمونه شاهدوستی و وطنپرستی است و نوحهدانی خطاب به دکتر امینی اظهار داشته «شعبان بیمخ را میفرمایید» و امینی پاسخ داده از همه بامختر است و خدمتی که او به مملکت میکند من و شما نمیکنیم وجود این قبیل اشخاص برای مملکت لازم میباشد. بررسی گردید و یک نسخه به کمیته فرهنگی ارسال شد.
اقدام دیگری فعلاً ندارد. این اطلاعیه در پرونده هادی اشتری به کلاسه الف ـ ش ـ 69 بایگانی شود. اسدی 4/7/46
رئیس بخش 322 رشیدی 4/7





